۴ مطلب در دی ۱۴۰۰ ثبت شده است

خیلی خستم....

دیشب ع آسترا زده بود (دوز سوم) و از وقتی اومد همش آه و ناله کرد و تو خونه راه رفت و داد زد از درد. من سوپ پختم، براش چای گذاشتم و کلی آب پرتقال گرفتم. از نظر روانی ولی اصلا و اصلا تحملشو نداشتم و هنوزم ندارم.

آدمی که یا سرکاره، یا داره به کارای خودش میرسه و وقتی خونه اس، یا مریضه یا خسته یا افسرده. حتی یه تیکه رفتم تو دستشویی دیشب و کلی وقت موندم چون حتی یک ثانیه تحملشو نداشتم دیگه....نمیدونم چطوری توضیح بدم که محکوم نشم به خودخواهی. واقعا یه آدم دائم المریض یا همیشه خسته و بی انرژی اونم تو سن جوونی هیچ جذابیتی نداره.... خسته شدم از دستش. واقعا خستم و دلم میخواد چند روز تنها برم سفر. برم که ازش دور باشم.... باورم نمیشه یه روزی له له میزدم که کنارش باشم...

الانم دراز کشیده تو اتاق و مدام صدای خمیازه کشیدن و آه و ناله اش میاد:(((( دلم میخواد به خودش بیاد. راستش ته دلم حس میکنم دنبال مهرطلبیه. ولی من آدم نازکشیدن نیستم دیگه. پاشو خودتو جمع کن مرد! اگه کارام نمونده بود تو خونه نمیموندم. میزدم بیرون. کافه ای جایی. اما هم بی نهایت سرده و هم انقد بی حوصلم که نمیتونم لباس عوض کنم و هم کار دارم. دلم میخواد نباشه. اصن همش سر کار باشه. خونه مامانش باشه. یادم افتاد که مامانش گفته بود پولات مال زنته دردات مال ما! دارم فکر میکنم از دیشب تا حالا یه زنگ دو دقیقه ای زد به پسرش که فقط سوال بانکیشو بپرسه! چقدر حقیره اون زن. اگه میدونست چجوری دل منو از پسرش بریده با این حرفاش، اگه میدونست پسرش پرستار دلسوزشو از دست داده و یه ربات ساکت و آشپز گرفته شاید این کارو نمیکرد.

هرچند که اون مشکلش پسرش نیست. اون حسادت کرد به من، به زندگیم و خب موفق شد گند بزنه تو حالم.... ازش چقدر بدم میاد خدا. دلم با ع دیگه صاف نیست و نمیدونم چجوری میتونم برگردم به حالت نرمال..... خستم. خیلی خستم....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بانوی چاق گریفیندور

داغ یک عشق قدیم

یادم رفته بود این تپش قلب ها، این حال عجیب غریب چجوریه.

من دیگه تو فکرت نیستم. میدونم عشقی که یک سال و خرده ای فقط تو دل من طول کشید؛ بچه گونه و الکی بود. میدونم هیچ جوری شبیه اون مرد رویایی که تو ذهنم ساختم نبودی. راستش الانم اتفاقی پیجت بالا اومد. ولی انگار بدنم با دیدن عکست؛ یاد اون روزا افتاد؛ روزای تپش قلب؛ روزای پیاده روی طولانی و آهنگ گوش کردن و بت فکر کردن و این حس عجیب غریب. تو این حال و هوا من عاشقی کردم... شاید واسه همین دوباره زمستون یاد تو افتاده دلم...

تو برام مهم نیستی؛ دلم برات تنگ نشده؛ اما برای این حال؛ برای این تپش قلب؛ برای این قلبی که انگار تو قفسه سینم جا نمیشه چرا.... چقدر بیقرارم....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بانوی چاق گریفیندور

خاطرات شمال محاله یادم بره!

سرم خیلی زیاد درد میکنه در حال حاضر. الان ساعت یک ربع به نهه و من نشستم روی کاناپه پای لپ تاپ. یه لیوان شیر و قهوه هم خوردم ولی اثر چندانی نداشت. از وقتی از خواب بیدار شدم سرم درد میکنه و نمیدونم چرا؟ شاید بد خوابیدم و شاید کم آبیه. از اون سردرداس که انگار مغزم تکون خورده!

وسط جمله آخر به خودم گفتم بسه کمتر عین پیرزنا غر بزن! ولی مگه اینجا رو نساختم که حرفای دلمو بزنم؟ چرا همیشه والد درونم داره منعم میکنه؟ غیر از اینه که انقد مامانم گفته «غر نزن» یا «تو خیلی غرغرویی» اینا توم نهادینه شده؟ راستش خوشحالم که میدونم رفتارهای درونی و بیرونیم ناشی از چیه. به نظرم این آگاهی خودش خیلی کمک کننده اس.

جمعه قبل از ظهر به همسر (از این به بعد ع صداش کنم به تاسی از خانم دکتر زد عزیزم که دلم خیلیییی براشون تنگ شده.) گفتم ناهار چی بپزم؟ گفت بریم رستوران. منم گفتم خب بریم جاده چالوس!

در کمال ناباوری ع قبول کرد و قرار شد تو راه ساندویچی چیزی بخوریم. خلاصه سریع دوش گرفتیم و من یه زنگ به مامانم اینا زدم. فلاسک رو آب جوش کردیم (البته تا نصفه) و با چندتا ۳در۱ و چای کیسه‌ای راه افتادیم به سمت جاده چالوس. نشان گفت از جاده آتیشگاه برین و ما هم اگرچه ع استرس داشت که راهش خطرناکه؛ ولی از همون جا رفتیم. از نصفه های راه، وقتی که حسابی کوه رو بالا رفتیم؛ یهو انقدر هوا عوض شد که داشتیم از شدت ذوق مرگی میمردیم!بالای کوه ها بودیم، کوه ها هم یه دست سفییید پوش! مردم هم تیکه تیکه وایساده بودن به برف بازی و عکاسی. ما هم یه جا پیاده شدیم و چای ریختیم و وایسادیم که چای بخوریم که حسابی سردمون شد. من سه تا عکس خیلی قشنگ و حرفه‌ای هم با گوشی قشنگم از ع انداختم ولی متاسفانه عکسایی که ع از من انداخته خیلی تو دیواره:/ خیلی هم خودشو عکاس میدونه!

بعد دیگه مسیرو ادامه دادیم و افتادیم تو جاده چالوس... خدایا چقدر قشنگی! مسیر آروم آروم سردتر و سفیدتر میشد.... ترکیب درختای زمستونی تو زمین برفی و رودخونه واقعاااا عین کارت پستالها بود. زمین های کنار جاده که یکدست سفید بودن و پر از درختای بی برگ... و رودخونه از کنارشون میگذشت؛ انثدر این منظره قشنگ بود که از دیدنشون سیر نمیشدم... چندتایی هم فیلم و عکس گرفتم ولی اون همه سفیدی رو هیچی نمیتونست ثبت کنه....

دیگه تا دم تونل کندوان رفتیم. آخراش هم ترافیک شد هم برف حسابی می‌بارید و قشششنگ یخ زدیم:)))) دیگه رفتیم تو آشکده و من یه آش جو و ع هم یه آش شله قلمکار و یه دونه سیب زمینی گرفتیم. بعد هم برگشتیم و چند دقیه دم کوه ها وایسادیم. نمیدونم چطور توصیف کنم... روبروت حجم بی انتهایی از سفیدیه.... انقدر که با وجودی که خورشید پشت ابره، نور ساطع شده از برف کورت میکنه! خیلی قشنگ بود... خیلی خیلی....

برگشتنه هم از دهاتی فرنی و بستنی خریدیم و اومدیم خونه. پنج بود که رسیدیم و منم وسایلو جا انداختم (خداروشکر چیز زیادی نبود) و برای ع دمنوش درست کردم. بعد دوتایی یه کم نت گردی کردیم و قسمت سوم جوکر رو دیدیم و بعد هشت و ربع من اسنپ گرفتم و اومدم تهران خونه مامان اینا. شنبه هم که ووقت دکتر زنان داشتم که خودش کلی مفصله و فکر کنم کلا یه پست برای درمان و اینا بذارم وقتی نتیجه نهایی شد. یکشنبه هم تو خونه مامان اینا گذشت و شب هم ع اومد دنبالم و برگشتم خانه.

امروز هم که از صبح و موقع شروع این پست، یه سری کار (جاب منظورمه!) انجام دادم؛ صبونه شامل بیسکوییت ترد و کره بادوم زمینی رو خوردم و مرغ هم گذاشتم بیرون تا یخش باز شه. چای هم داره الان جلوم خنک میشه. البته چای کیسه ایه چون حال نداشتم دم کنم!

تا شب میخوام درس بخونم؛ یه کم مرتب کنم هال رو و لباسای شسته شده رو جمع کنم؛ سه تا از پروژه هایی که دستمه رو تموم کنم و البته کلاس داستان نویسی هم دارم سه تا پنج. شاید ورزش هم کردم. غذا پختن هم که بخش لاینفک زندگیه.... دیگه همینا فعلا!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بانوی چاق گریفیندور

از دزدی تا سفر

نشستم روی کاناپه توی هال. خب از وقتی مطلب قبلی رو نوشتم اتفاقاتی افتاد و من هنوز هم با همسرم زندگی میکنم. جالبه بگم که زندگی انگار به روتین قبلش برگشته. همه چیز در ظاهر در صلح و صفاست.... ولی من ار قلبم مطمئن نیستم... میدونم شاید احساس و رفتار من درباره اون ماجرا یه کمی زیادی بود. خب من کلا چنین آدمی ام. آدم انفجاری! آدمی که پر هیاهویه و سریع به هم میریزه و اور ری اکت داره و البته خیلی زود هم فروکش میکنه و میشینه سرجاش! ولی درباره قضیه ای که گفتم؛ اصل مطلب سرجاشه. من مطمئنم که کار همسر و مادرش بسیار بسیار اشتباه بود و از حرفم پایین نمیام.

مامانم هم زنگ زد به همسرم و شستش و گذاشتش کنار! در نتیجه اینکه من با خانواده همسر قطع ارتباط کردم و اون هم با خانواده من. فعلا هم بین خودمون همه چیز گل و بلبله ظاهرا.

دوشنبه مامانم ظهر دخترعمه اش رو برای ناهار دعوت کرده بود. من هم کلی کار داشتم و دیگه تند تند آماده شدم که خودمو حداقل به ناهار برسونم چون بالاخره از شهرستان اومده بودن و مامان منم کلا آدمیه که هممه چیز رو تا جایی که بشه مفصل برکزار میکنه. دیدم نرسیدم بیام کمکش و این حرفا، گفتم حداقل به ناهار برسم. حالا همسر هم ماشینو گذاشته بود برای من؛ ولی من اومدنه دیدم سوییچ نیست و بعد از زنگ فهمیدم جناب سوییچ منو هم با خودش برده!

خلاصه اسنپ گرفتم چون من کلا خیلی اسنپ میگیرم. بعد اتفاقا ماشینش هم مال سه چهارتا خونه اونورتر بود و از اونجا اومد بیرون یارو.

ما هم رفتیم تهران... حالا یه دستم کوله پشتی لپ تاپ سنگین و یه دستمم کیسه وسایلم. دیگه تا رسیدم به آسانسور دیدم گوشیم نیست! سریع اومدم خونه و به مامانم گفتم. به گوشیم که زنگ میزدم زنگ میخورد ولی کسی برنمیداشت. خلاصه بعد نیم ساعت که تونستم زنگ بزنم به پشتیبانی اسنپ؛ طرف گفت ما زنگ زدیم به راننده و گفته اینجا نیس! بعدشم دیگه گوشیم خاموش شد.

این ماجرا کلی اعصاب خوردی برای خودم و خونوادم داشت. هم ضرر مالی و رفتن گوشی، هم اینکه سیم کارت اصلیم رو بابا پونزده سال پیش از یه مغازه خریده بود و دیگه هم نرفته بودیم دنبال به اسم زدنش.

از همه بدتر هم اینکه اسنپ به عنوان یه شرکت بی مسئولیت تو ذهنم ثبت شد. ۸۸۰۰۰ تومن پول اسنپ میدیم که اینجوری بشه؟

بگذریم... فرداش رفتم همراه اول و ایرانسل و خداروشکر تونستم سیم کارتامو بگیرم. بعدشم رفتم ژلیش ناخنمو برداشتم و دو سه تا لباس هم خریدم.

همسر برام گوشی جدید سفارش داده بود که همون روز بیاد چون فرداش قرار بود برم سفر... منم تندتند کارامو کردم و ناهار خوردم و اومدم خونمون. هرچی هم منتظر موندم دیجی کالا نیومد و بعد گفت نتونسته پیکشون اون روز به دستم برسونه! اینم از ضرر دیجی کالا به ما...

خلاصه گوشی داغون همسرو برداشتم که حداقل بتونم زنگ بزنم. بعد هم وسیله هامو جمع کردم و موساکا پختم. قبلش چیزکیک هم پخته بودم به مناسبت تشکر از همسر که وقتی دیدم گوشیم نمیاد؛ همشو خودم خوردم....

شب هم کلیییی گریه کردم و اعصابم خورد بود و اینا.

فرداش یعنی چارشنبه، دوستم اومد دنبالم تا با خواهرش سه تایی بریم سفر. و من درست همون موقع پریود شدم تا کلکسیون غصه هام کامل بشه!

اما خودمو کنترل کردم.... و خب یکی از بهترین سفرهام بود. خمام، رشت و زیباکنار.... یه سفر سه روزه سه تایی و بسیار دلچسب....

هاستل هم رفتیم که چه تحربه عجیبی بود برامون... بی نهایت هم خوردیم... دیشب هم رسیدم و الان وسایل سفر همه شسته شده و جاانداخته شدن و خودمم تمیز و مرتب نشستم اینجل با گوشی جدیدم؛ اما از صبح آب نداریم و من موندم که چجوری میشه ناهار بپزم؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بانوی چاق گریفیندور